غرولند این ماه

خرید بک لینک
این تکلفهای من در شعر من کلّمینی یا حمیرای من استحمیرا لقب عایشه، همسر جوان و سر زباندارِ پیامبر است. بنابر روایتی که معتبر هم نیست، پیامبر گاهی از عایشهمیخواسته است که با او سخن بگوید که او را چنان مشغول سر و همسر کند تا گریبانش را از دست بیتابیهای روح بیرون آورد. میبدی مینویسد: «رسول خدا گاه بودی که در مکاشفات،کاری عظیم بر وی درآمدی که قالب وی طاقت آن نداشتی، به عایشه گفتی: کلّمینی یا عائشه.» یعنی «با من سخن بگو». مرا به خود مشغول کن که از جدال روح بیقرار با تن پابسته خستهام.از تناقضهای دل، پشتم شکست بر سرم جانا بیا میمال دستدست خود را از سر من برمدار بیقرارم بیقرام بیقرارشاعران بسیاری با علم به ضعف سند در این روایت، از آن استفادههای هنری کردهاند؛ اما خوبترین شعری که با این روایت گفته شده همان است که کمال خُجندی، سروده؛ این تکلفهای من در شعر من،کلّمینی یا حمیرای من است. بیت شگفتآوریست! معاشقه با تکلف! از زحمت شاعری، معشوقه ساختن! قافیهاندیشی برای گمراه کردن دل! سرگردانی روح را با سرگرمی علمی مهار کردن! یعنی من خود را در شعر به تکلف میاندازم، به خود زحمت شاعری میدهم،تا دلم را ّبه چیزی مشغول کنم، تا از درد و رنج اصلی غافل بشوم. شعر و شاعری کمال خجندی،راهی بوده است برای فرار از تلاطمهای بیامان روح و دردهایی که پوست را میکندند. ا غرولند این ماه...

ما را در سایت غرولند این ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 16:36

به دارالحکومه که رسید، بیدرنگ کسی را به مسجد فرستاد. فرستادهی علی(علیهالسلام) در قاب درِ مسجد ایستاد و فریاد زد: اِجِب مولاک(مولایت را اجابت کن). ابوالاسود دوئلی، برخاست و خود را به دارالحکومه رساند. از علی(علیهالسلام) شنید: از این ساعت، تو قاضی بصره نیستی. ابوالاسود، مات و مبهوت پرسید: خیانت کردهام یا جنایت؟ فرمود: هیچ کدام. پرسید: من شیخ بصریها بودم، مرا جایگاه قضا دادی، اکنون به کدامین جرم، مسند قضا را از من که تو را همهی عمر، مدح گفتهام،میگیری؟ فرمود: از کنار مسجد میگذشتم. تو را دیدم که با مردی متهم، سخن میگفتی و جرمهای او را میشمردی، صدای تو بلندتر از صدای او بود. والسلام. غرولند این ماه...

ما را در سایت غرولند این ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 16:36

سالهای سال گذشته از زمانی که نوار vhs فیلم غلاف تمام فلزی(Full Metal Jacket) رو از ویدیو کلوپ کرایه کردم و پنهانی نشستم پای فیلمی که به معنای واقعی کلمه، جادوم میکرد. فعل استمراری برای اینکه هنوز وقتی هوس میکنم محسور به فیلم بشم این شعبدهبازی تکرارنشدنی استنلی کوبریک رو تماشا میکنم. تا اینکه چند روز پیش توی لیستم متوجه فیلم مهمی شدم که به طرز ناگواری از دیده شدن افتاده؛جوخه (Platoon) محصول 1986 هالیوود. از پوستر کاملا عیان بود که درباره جنگ ویتنامه. وقتی فیلم شروع شد با دیدن سلاح و فرم لباس نظامیهای آمریکایی، بیدرنگ یاد غلاف... افتادم. قلقلک عجیبی همه وجودم رو گرفته بود و حس میکردم دارم فیلمی رو میبینم که از دیدنش «واقعی» و «حقیقی» لذت میبرم. و طبق معمول بعد از پایان فیلم، سرچ میکردم تا بیشتر و بیشتر درباره جنگ ویتنام بدونم. حالا فهمم گرفته ارتباط من با این فیلمها «صرفا برای فیلم» یا «تم جنگ» نیست، بلکه رابطه فرامتنی و بیرون از قابی با هرفیلمی دارم که با شفافیت و بدون پرده به «جنگ ویتنام» پرداخته باشه. برای همین وقتی از خوبهای با تم جنگ و ضدجنگ حرف میزنم بیدرنگ یاد راننده تاکسی(Taxi Driver)،اینک آخرالزمان(Apocalypto Now)،متولدچهارم جولای(Bo on the Fourth of July) میافتم. اما چرا؟ چون توی همهی اینها سربازهای آمریکایی چه در جنگ چه پس از جنگ، به خاک و خون کشیده میشن غرولند این ماه...

ما را در سایت غرولند این ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 16:36

|اینجا، زمان به کندی میگذرد. اینجا، هنگامی که عقربهی کوچک ساعت، روی 4 میرود قلب به خوف و رجا میتپد. امید به رهایی از حبس هشت ساعته و اضطراب از رئیسی که گاه و بیگاه هوس میکند با سپردن_تراشیدن کاری در دقیقههای انتهایی، دیر آمدن خودش را جبران کند. برای او مبرهن است ساعتی که در محل خدمت_حبس حضور نداشته، سربازان_اسیرانِ او بیکار و بیعار بودهاند و خدای ناکرده به خوشی گذراندهاند. اینجا، زمان به کندی میگذرد حتی در آن دقیقههای سبکبالی که رئیس حضور فیزیکی ندارد و با دیگر سربازها به خاطرهگویی،تماشای کلیپ،پانتومیم و گوش دادن به موسیقی میگذرانیم. هر زنگ تلفن_خصوصا اگر رئیس پشت خط باشد_ کافی است تا مستی از سرمان بپرد. تماسهای دیگری که معمولا از دفترمرکزی گرفته میشود، ما _ چهار سرباز _ را مشغول تحلیل میکند که فلانی چرا زنگ زده و چه گفته و دنبال چه بوده. در هرتشکیلاتی که «سرباز» باشد «داستان» شنیدنی بسیار است!||رئیس، منبع بزرگی از تناقضها... چرا میگویم رئیس؟ چون او را نه آخوندی ملبس میبینم نه مدیری با تدبیر، در حالی که ظاهرش چنین مینماید. او اشتباهیترین آدم در اشتباهیترین جای ممکن است! مشاهدهی رفتار و عملکرد چندین ماههی او در کسوت یک مدیر_رئیسِ فرهنگی، پاسخ سوالهای چندین سالهام را داده است که چرا فرهنگ و دین این مملکت، به زوال رفته است. میگویم رئیس غرولند این ماه...

ما را در سایت غرولند این ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 16:36

کفشهایم را از پا در میآورم و تحویل پیرمرد واکسی میدهم. کفشهای نفر قبلی _ مرد کت شلواری ریش پرفسوری _ را جفت میکند جلوی پایش و میگوید: خبردار شدی بنزین رو کردن 800 تومن؟ مرد کت شلواری با مکث میگوید نه، 1200 تومن میخوان بکنن. پیرمرد واکسی با جدیت ادامه میدهد: نه بابا! مردم که اعتراض کردن ریختن تو خیابون... اینا بنزین رو کردن 800 . مرد کت شلواری با تعجب میگوید: مگه میشه چیزی توی این مملکت ارزون بشه؟ پیرمرد: 800 شده بابا،بخاطر شلوغیا. مرد کت شلواری «عجبی» میگوید، کفشهایش را میپوشد و میرود. پیرمرد واکسی لنگهی کفش من را روی پایش میگذارد و میزند زیر خنده، میخندد و رو بهم میگوید: میبینی مردم چه سادهن؟ بهش میگم بنزین شده 800 باور میکنه. اینا خودشون دولتین مثلا! (میخندد) میخندم. آن طرف پیادهرو میایستم تا ولیعصر شلوغ را بهتر ببینم. پیرمرد واکسی صدایم میکند. نگاهش میکنم،میخواهد چیزی بگوید...میروم سمتش. میگوید اون مرده رو میبینی نشسته روی زمین سیگار میکشه؟ الکی خودشو میزنه به مریضی مردم بهش پول بدن. بعد مردم فیلم میگیرن من و تو نشونش میدن. چند روز پیش کنار من بود. منم نشون داد من و تو ، دیدی؟ میخندم میگویم نه کی نشون داد؟ میگوید مهم نیست؛ که چی آخه فیلم میگیرن؟ برای چی میفرستن برای اونا؟ که دنیا چی رو ببینن؟ مسخرهبازی! غرولند این ماه...

ما را در سایت غرولند این ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی